Home » شعر و ادب (page 4)

شعر و ادب

علاج نادان و احمق گریز است و سکوت!

حقانی هروی مولانای روم در کلیات خود نسبت به نحوست آدم احمق و نادان حکایتی از حضرت عیسی علیه السلام می آورد که روزی حضرت عیسی علیه السلام فرار می کرده که یکی از افراد امتش او را در این حال دید و او هم شروع کرد به گریختن. عیسی علیه السلام بعد از آنکه دید یک شخصی دیگری مثل ...

Read More »

هم‌دلی از هم‌زبانی بهـتر است

عبدالواحد قلندرزهی هم‌زبانی تنها در گفتار نیست؛ بل‌که آن در وابستگی و پیوستگی‌دلی و فکری هم هست. افرادی ‌که افکار متفاوت و گرایش‌های مختلف‌ دارند، گویا با هم بیگانه و نامحرم هستند و همراهی این‌گونه مردم با یک‌دیگرسخت است و این ‌مشکل و عناد و تضاد دلی و فکری را حضرت مولانا جلال ‌الدین رومی در کتاب مثنوی معنوی بسیار ...

Read More »

محاورهٔ تیر و شمشیر

 علامه اقبال لاهوری – رحمه الله – : سر حق تیر از لب سوفار گفت تیغ را در گرمی پیکار گفت ای پریها جوهر اندر قاف تو ذوالفقار حیدر از اسلاف تو قوت بازوی خالد دیده ئی شام را بر سر شفق پاشیده ئی آتش قهر خدا سرمایه ات جنت الفردوس زیر سایه ات در هوایم یا میان ترکشم هر ...

Read More »

روز با چراغ گرد شهر

راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟ راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم ...

Read More »

مناجات انصاری (1)

الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای ...

Read More »

امام ابوحنیفه رحمه الله

از اِمام أبو حنيفه _ رحـــــــمه الله _ پرسيده شد که شما از کدام طائفهِ مردم هستيد ؟؟؟ اِمام أبو حنيفه _ رحـــــــمه الله _ برايش ګفت: من از مردمِ هستم که سلف ( صحابه کرام _ رضي الله عنهم_ ، تابعين و تبع تابعين _ رحمهم الله جميعاً ) را دشنام نميدهد، و به قدر ايمان دارند، و هيچ ...

Read More »

کودک سوری

مسلمانان مسلمانم . که ناقابل شده جانم. گناهم بی گناهی است. تمام  جرمم  ایمانم. سر من بر تنم سنگین. شده با من ستم ننگین. اسباب بازی وتوپ من. با خون  مادرم  رنگین. چرا اینجا فقط جنگ است. همه جا خون یک رنگ است. به لبها نیست لبخندی. صدای تیر آهنگ است. مسلمانی چرا چرم شد. لباس کفر یک  فرم شد. ...

Read More »

به یاد فاجعه شفاخانۀ قندوز

شهر آشوب شد وصحن شهر باز رنگین شد، باز  چنگال  خبیث  کفر به شب  خونین شد، باز هم یک بار دیگر چهره ی ظالم عیان. پستی خود بی مروت داد اندرشب نشان. باز هم جور یهود ودست بی مهر رزیل. بی دفاعی راهدف کردند بدون هیچ دلیل. بازهم دست یهود در شهر قندوز رو شد. بازهم اشرف غنی آن شمر ...

Read More »

بهار

شعر از: ابوعمران مزمل غرش ابر بهار و صفحۀ سبز زمین فکر من شاد نموده و دلم بسته بدین سینۀ سبز زمین وتنۀ سرخ تپه فکر آن دشمن دیرین مرا ساخت حزین ساز بلبل قدح گل تن دوتای عدو دل ایتام وطن شاد نموده بیقین رعدوبرق سرشمشیر من و فصل بهار ز یهود و ز نصاری بدر آورده طنین ای ...

Read More »

راز

شعر از: سعادت کامران ===================== حـــــــــــاجـب ودربـــانِ درِبــــارفرنگ ديـــــــدخودرادرقبـــــــای هفت رنگ موشک ازموشي درآمدگـــــربه شد ميربايدجان ْعقلش تيــــــره شــــــــــد رگ رگش عـــفريت شــــدديوانه وار هرچه برلب بودگفتش نــــابکـــــــــار خويشکام ناکـــــــــام ميماندچـــــرا؟ دهخـــــــــدامیخواهدازغيرِخــــــــــدا دســــت بردارازطــــلب درکـوبـــــــکو دُرِيکــــــتاازصـــــدف خــــــــارج مجو جـــزبه تـــوبه مي نشايدکــــــس ديګر راه جویــــــــــد ! ورنه درآیـــــدبه ســـر ايــــن عمراين مـــــــردســــالارودليـــر توتيــــايي چــــــــــــشم هـــربرناوپيـــر همـــچومــــرگ استاده باشددرکمين نی ازومُـقدِم ...

Read More »