قلعۀ جنگی واقعۀ فراموش نا شدنی

درست ۱۶ سال قبل از امروز امریکا طی یک پلان مدهش و وحشتناک به افغانستان حمله نموده و این خطۀ اسلامی را با همکاری مزدوران داخلی اش اشغال کرد، روزهای عجیب بود، به یاد دارم که هنوز جوان نشده بودم، طیارات امریکا در فضا در حال پرواز بودند، هر طرف بمبارد می کردند، هرکه را می خواستند می کشتند و هر که را می خواستند به زندان می افگندند، گویا انسانیت ارزش خود را از دست داده بود، انگار در افغانستان انسان ها لیلام شده بودند و یا انسانها موادی اند که تاریخ شان تیر شده و باید به دریا پرتاب شوند و یا زیر توده های خاک جا به جا شوند.
در خانه ما غم چادر خود را گسترده بود، پدرم خیلی غمگین بود، و با مشکل میتوانست جلو اشکهایش را بگیرد، در جواب سوالات مادرم می گفت: کفار آمدند و اسلام را ختم می کنند، آینده مسلمانان چگونه خواهد بود، وضعیت چگونه خواهد شد، امارت اسلامی سقوط می کند، مجاهدین به کجا خواهند رفت؟.
من که خیلی به این مسائل اهمیت نمیدادم و انگار چیزی در این باره نمیدانستم. ولی اثرات غم را که در چهرۀ زیبائ پدرم می دیدم، حزین می شدم، دلم خون می شد و به فکر عمیق فرو می رفتم.
امریکای ها با کمک نیروهای هوای خود و با همکاری مزدوران داخلی از هر طرف بالای طالبان حمله نمودند، و رسانه های دشمن مانند بی بی سی و …با نشر دروغ های بزرگ و شاخدار روحیه مردم را می شکست و قلب ها را جریحه دار می ساخت. شبی مولوی مسجد مان شروع کرد و قنوت نازله می خواند، صف نماز گذران خیلی اندک بود، ولی با قلب های شکسته و حزین با هر کلمه امام آمین می گفتند. و تنها تا چند روز رادیوی مرکزی طالبان بود که مردم را روحیه میداد ولی روز دیگر از آن هیچ خبری نشر نشد و حقیقتا که توسط طیارات امریکا مورد هدف قرار گرفت و تخریب شد .
مجاهدین پراگنده شدند و جمعی انبوه آنها در ولایت قندز محاصره شدند، اوباشان شمال هر یک دوستم، عطاء و نیروهای وفادار به فهیم هالک طعمه اشغال قندز را داشتند، و هر کدام سعی می کردند تا با آزاد سازی قندز رضایت باداران امریکایی شان را به دست آورند، ولی مجاهدین در یک اقدام بی سابقه ( از روی مجبوریت و با مشورۀ امیرالمومنین ملا محمدعمر رحمه الله ) با دوستم دست به مصالحه زدند و دوستم با آنها عهد کرد که شما از راه مزار و فاریاب بروید و قندز را برای من تخلیه کنید هیچ مشکلی برای تان نیست.
اما این مزدور و این مرد خسیس و خبیث و این غلام دو کشور متجاوز کجا مروت و مردانگی دارد، کجا به عهد و پیمان پایبند است، کجا اخلاق جنگ را یاد دارد، کجا از انسانیت بوی می برد. با کمال نا جوانمردی و خباثت از تمام مرزهای انسانیت عبور نمود و عهد و پیمان را شکست و مجاهدان امارت اسلامی را تسلیم کفار نمود و تعدادی زیادی آنها را شهید و مجروح ساخت.
گفتنی های زیادی در باره دشت لیلی گفته شده، که هر کدام شان دلالت به خِست و فرومایگی دُوستم و اوباشان حول و حوشش می نماید. شاهدان عینی قصه های عجیب و غریبی را از آن روزها یاد می کنند. یکی از شاهدان عینی می گوید: دوستم مجاهدان امارت اسلامی را در کانتینر ها سوار نمود و کانتینر را مهر و لاک نمود، مجاهدین که تعداد شان به دها تن می رسید، داخل کانتینر با کمبود آکسیجن و هوا مواجه شدند و شروع کردند به دیوارهای کانتینربا دست های لطیف خود می کوبیدند، تا باشد که وجدان این بی وجدان ها و این هیولاهای دد منش احساس شفقت کند و دروازه کانتینر را باز نمایند، ولی کجاست شفقت و انسانیت، کجاست مروت و مردانگی. در عوض توسط اسلحه به کانتینر نشانه می گیرند و یک تعداد مجاهدان را در داخل کانتینر به شهادت می رسانند.
دُوستم بعد از اینکه مجاهدین را از مزار می گذراند به قلعه جنگی بر می گرداند و در آنجا امر به خلع سلاح مجاهدین می کند، مجاهدین بعد از اینکه با امیران خود د رقندز تماس می گیرند، آن شیرمردان که در وجود شان شرافت و کرامت و در قلب های شان شفقت و دلسوزی با افراد خویش بود، می گویند، وضعیت خیلی بد است، شما اسلحۀ خود را تسلیم کنید و بدون اسلحه خود را از ساحه بیرون کنید. اما در حقیقت این مکر دُوستمیان و باداران خارجی شان بود که میخواستند این جوانان را خلع سلاح نمایند و بعد از آن آنها را یا بکشند و یا به زندان ها بیاندازند .
همینطورکردند و تمام مجاهدین را به داخل سرداب (زیرزمینی) انداختند و میخواستند بار دیگر با حیلۀ دیگر تمام آنها را به امریکایی ها تسلیم کنند، ولی اینجا بود که مجاهدان به حیلۀ دوستمیان گلیم جم پی بردند و شروع به مقابله کردند، و مدت شش روز زد و خورد مجاهدین با امریکای ها و مزدوران شان ادامه داشت. روزهای عجیب و غریبی بود. امریکایی ها از هر نوع اسلحه به خاطر از بین بردن مجاهدان د رداخل سرداب (زیرزمینی) استفاده نمودند. یکی از مجاهدان می گوید: ما داخل زیر زمینی بودیم، امریکای ها یک نوع اسلحه را آوردند و بالای ما استعمال کردند، اسلحۀ عجیب بود، نخست صدای انفجارات را شنیدیم و سپس مشاهده کردیم که آتش از دروازه های زیر زمینی و از سوراخ های آن داخل اطاق ها شد، و آتش به بدن های مجاهدان رسید و عده ای آتش گرفتند، و ما کوشش کردیم تا لباس های بعضی مجاهدین را از تن شان بیرون آوریم تا بدن های شان نسوزد، ولی این سلاح هم نتوانست تا ما را مجبور به تسلیم شدن به کفار نماید.
یکی دیگر از مجاهدین که در قلعه جنگی تا آخر شاهد حال بود و به فضل و کرم الله عزوجل زنده و حیات بیرون شد و اکنون هم زنده به سر می برد، در بارۀ قلعه جنگی می گوید:
روز۱۴ رمضان داخل زیرمینی یا سرداب بودیم، حالتی عجیبی بود، اجساد شهداء هر طرف پراگنده بود، خون شهداء زمین را فرش زمردین گسترده بود، دیوارهای سرداب بالای اجساد ریخته بود، ضجه و نالۀ زخمی ها قلب را حزین می ساخت، سرداب خیلی تیره و تار بود و نمیتوانستی به یکدیگر نگاه کنی و یا یکدیگر را با اندکی فاصله بشناسی، صحنه ترسناک بود که در حافظه ها تا ابد خواهد ماند.
بعد ازینکه تمام حیله های دُوستمیان وبادران غربی شان نا کار آمد ثابت شد، سپس آب را به سوی مجاهدین در سرداب گذاشتند. یکی از مجاهدان می گوید: آب به سوی سرداب روان شد و ما فکر می کردیم که شاید اندکی آب بگذارند ولی آب زیاد شد، تا کعب، تا زانو، تا رانها، تا شکم و بالاخره تا گلو، چه منظرۀ عیجیب و خطرناکی ، چه عمل زشت و غیر انسانی، چقدر دور از اخلاق جنگ و قانون مبارزه ….
مجاهدین که عده ای زخمی و عده ای دیگر نیمه صحتمند بودند، به یاد الله عزوجل مشغول شدند، هر کدام با برادرش الوداع می گفت، و قرار ملاقات شان جنت بود، کسی وضوء می گرفت، کسی آب می نوشید، کسی دیگر تلاوت می کرد، کسی دیگر از برادرش معذرت میخواست، کسی دیگر خنده می نمود و به ملاقات با الله عزوجل خرسند بود. اجساد شهداء روی آب بلند شد، آب با خون و بول و غائط مجاهدین یکجا شده و منظره خطرناک و مدهش و ترسناک و غمناک را ساخته بود، و حالتی که کلماتی نمی یابم تا آن حالت را وصف کنم.
و بعد از شش روز مجاهدینی که باقی ماندند، بعد از مملو شدن آب داخل سرداب (زیرزمینی) عزم خروج کردند و به چنگال دُوستمیان(وحشی های عصر) و باداران خارجی شان افتیدند، که عده ای را شهید و عده ای دیگر را به امریکائی ها فروختند.
الهم تقبل شهداءنا و اجعلنا منهم و معهم یا رب العلمین

 

قاری اسحاق موحد

مطالب مرتبط