تازه ترین ها

سلسلهء غزوات (۱۲) جنگ بدر

سلسلهء غزوات (۱۲) جنگ بدر

۲ ـ مشركان
ابـوسـفـيـان بـا خـبـر شـده بـود كـه هـنـگـام رفـتـن كـاروان بـه شـام ، رسـول خـدا(ص ) بـراى تـعـرض ‍ بـدان بـيـرون آمـده اسـت . از ايـن رو بـيـم داشـت كه در هنگام بازگشت مورد تهاجم مسلمانان قرار گيرد.
كاروان حدود هزار شتر بود و اموال فراوانى داشت . زيرا زنان و مردان قريش هر كدام به اندازه توان اقتصادى خود در آن سهيم بودند، بطورى كه ارزش بار كاروان پنجاه هزار دينار برآورد مى شد.
هـمـيـنـكـه ابـوسـفـيـان از بـيـرون آمدن رسول خدا(ص ) و يارانش به منظور تعرض به كاروان اطـمـيـنـان حـاصـل كرد، او كه بيش از سى يا چهل نفر همراه نداشت ، شخصى به نام ضَمضَم بن عـَمـرو غـِفـارى را اجـيـر كرد و بسرعت به مكه فرستاد تا به مردم خبر دهد كه محمد و ياران او قـصـد تـعـرض بـه كـاروان را دارنـد و آنـان بـايـد بـه يـارى اموال خود بشتابند.
ضـمـضـم چون به مكه رسيد، گوش و دماغ شترش را بريد و جهازش را واژگون كرد. سپس در حـالى كـه پـيـراهـنـش را از پـس و پيش پاره كرده بود روى شتر ايستاد و فرياد زد: (اى گروه قريش ! محمد و ياران او به اموالى كه همراه ابوسفيان داريد حمله كرده اند، معلوم نيست كه آنها را دريابيد، اموال و كالاهايتان از دست رفت !)
قـريـش در ايـن هنگام نياز به كسى كه آنان را به حركت درآورد نداشتند، زيرا همگى در كاروان سهيم بودند.
هنگامى كه قريش مجهز شده و آماده حركت گشتند، به ياد آوردند كه ميان آنها و قبيله بنى كنانه جـنـگ و دشـمـنـى اسـت و مـمـكـن اسـت از پـشـت سـر مـورد حـمـله قـرار گـيـرند. نزديك بود كه اين عامل آنان را از رفتن باز دارد. اما مالك بن جَشْعَم مُدْلَجى ، يكى از اشراف بنى كنانه آمد و گفت : (مـن بـه شـمـا اطـمينان مى دهم كه بنى كنانه پس از رفتن شما كارى كه موجب ناخرسندى شما باشد انجام نخواهند داد.)
در اين هنگام قريش تسليم طرفداران جنگ شد و تصميم به خروج گرفت . در راءس ‍ جنگ طلبان ابوجهل ـ سرسخت ترين دشمن اسلام ـ و عامر بن حضرمى ـ كه درصدد انتقام خون برادرش يعنى عَمرو بن حضرمى بود ـ قرار داشتند (عمرو در نخله به دست مسلمانان كشته شده بود).
از اشـراف قـريـش جز ابولهب ـ كه فرد ديگرى را به جاى خود فرستاد ـ كسى در مكه نماند و هر كس توان حمل سلاح را داشت با خود بسيج كردند.
ابـو سـفـيـان بـه مـنـظـور كـسـب اطـلاعـات مـربـوط بـه نـيـروهـاى اسـلامـى و مـحـل استقرارشان از كاروان تجارتى خود پيشى گرفت . چون به آبهاى بدر رسيد، مَجْدى بن عـَمـرو را در آنـجـا ديـد و از او پـرسـيـد: (آيا هيچ يك از مسلمانان را در اين اطراف نديده اى ؟) او پـاسـخ داد: (فـقـط دو سوار را ديدم كه شتران خود را روى تپه اى خوابانيدند و پايين آمدند و آب خوردند و رفتند)؛ و سپس به جاى مسلمانان اشاره كرد.
ابوسفيان در محل بارانداز آن دو مسلمان به كاوش پرداخت و در ميان پشك شترانشان هسته خرماى مدينه را ديد و دريافت كه آن دو از ياران پيامبر(ص ) بوده اند و سپاه آن حضرت به او نزديك اسـت . آنـگـاه بـه كـاروان بـازگـشـت و مـسـيـر را از سـمـت راسـت چـاهـهـاى بـدر، سـوى سـاحـل تـغـيـيـر داد. او بـه حـركـتـش سـرعـت بخشيد و هنگامى كه كاروان مقدار زيادى از نيروهاى اسـلامـى فـاصـله گرفت ، به قريش پيغام فرستاد كه از راهى كه آمده اند بازگردند، زيرا كاروان از خطر مسلمانان رهيده است .
قريش عُمَيْر بن وَهْب جُمَحى را فرستادند تا نيروهاى اسلامى را شناسايى كند. او در بازگشت اظهار داشت كه مسلمانان حدود سيصد نفرند، نه كمينى دارند و نه پشتيبانى . اما مردمى هستند كه تنها سنگر و پناهگاهشان شمشيرشان است و تاكسى را پيش از خود نكشند، كشته نخواهند شد.
مـيان قريش اختلاف نظر پديد آمد. گروهى معتقد به بازگشت نبودند و از آن جمله بنى زهره راه مـكـه را در پـيـش گـرفـتـنـد. اما گروهى ديگر اعتقاد به ماندن داشتند كه معناى آن درگيرى با مسلمانان بود.
ابـوجـهـل كـه فـرمـانـدهـى گـروه جـنـگ طـلب را بر عهده داشت گفت : (به خدا سوگند باز نمى گـرديم تا در بدر فرود آييم و سه روز در آنجا بمانيم . شتر بكشيم ، غذا بخوريم و شراب بنوشيم و كنيزكان براى ما آواز بخوانند و اعراب آوازه ما را بشنوند و بر ما گرد آيند و از آن پس براى هميشه از ما حساب ببرند!)
حـكـيـم بـن حـِزام به عُتبة بن رَبيعه رو كرد و گفت : اى ابووليد! تو بزرگ و سرور قريش ‍ هـسـتـى و آنـان از تـو اطاعت مى كنند. آيا نمى خواهى كه براى هميشه از تو به نيكى ياد شود؟ عتبه گفت : (اى حكيم ، چطور؟) گفت : (مردم را بازگردان و ديه همپيمانان خود، عَمرو بن حَضْرمى را از مال خود بپرداز.) عتبه گفت : (پذيرفتم . تو شاهد باش كه او همپيمان من است و من خونبها و قـيـمـت امـوالى را كـه از او بـرده انـد مـى پـردازم . بـرو و بـا ابوجهل صحبت كن كه براى تفرقه افكنى مردم جز از او نمى ترسم .)
حـكـيـم گـويد: (من رفتم تا به ابوجهل رسيدم و ديدم كه زرهش را از انبان بيرون آورده و آن را براى جنگ آماده مى كند. گفتم : اى ابا حكم عُتبه مرا فرستاده تا به تو چنين و چنان بگويم …)
ابوجهل گـفت : (به خدا سوگند! از ديدن محمد و يارانش ترسيده است . نه به خدا سوگند ما باز نمى گـرديم تا خدا ميان ما و محمد حكم كند. نظر عتبه نيز غير از آن چيزى است كه به زبان مى آورد امـا چونكه ديده محمد و يارانش سرگرم خوردن گوسفند و شترند و پسرش در ميان آنهاست شما را از او ترسانده است .)
ابـوجـهل شخصى را نزد عامر بن حضرمى فرستاد و گفت : (همپيمان تو، عتبه مى خواهد كه مردم را بـازگـردانـد و تـو خـون بـرادرت را بـا چـشـم خـويش ديده اى . پس بپاخيز و پيمان خود را يادآورى كن .) آنگاه عامر برخاست و سر را برهنه كرد و فرياد زد: (اى واى ! عمرو، عمرو!.) عـتـبـه پـس از شنيدن سخن ابوجهل كه گفته بود: (او ترسوست )، گفت : (اين كسى كه باد به غبغب انداخته به زودى خواهد دانست كه من ترسو هستم يا او؟)
به اين ترتيب راهى جز برپايى جنگ باقى نماند.

Social Networks
Social Networks
Social Networks
Social Networks

Related posts