تازه ترین ها

داستان دردناک پدر شهید حافظ اسماعیل

داستان دردناک پدر شهید حافظ اسماعیل

نویسنده : اقبال اوباش //  ترجمه : حبیبی سمنگانی

من در هند بودم، دران جا کاروبار کوچکی ساخته ام، مادرم بسیار می گفت که به دستاربندی پسر خود حتما بیا،  همه مصروفیت های خود را به خواست مادرم ترک کردم، شب دستاربندی خانه رسیدم، ساعت هشت و نیم شب بود، مادرم بی حد خوشحال شد، من پسر حافظ خود را پرسیدم، گفتند استادانش وی را یکروز پیش خواسته اند، زیرا مدرسه از خانهء ما تخمیناً سه و نیم ساعت فاصله داشت، وی را احتیاطا با کاکایش روان کردیم، کاکایش شب را با وی در مدرسه سپری می کند، تو صبحگاه با دیگر اهل قریه به مدرسه برو تا در جلسهء دستار فضیلت سهم بگیری، مادرم به ثمینه ( دخترم) گفت : برو همان طوق ها و گل ها را برای پدرت بیار، وی شتابان رفت و تقریبا ده طوق گردن را آورد، گفتم : مادرجان ! این قدر گل های زیادی را چه می کنید، گفت : دوتایش را تو ببر و باقی مانده اش را ما یک یک دانه می گیریم، هرگاه شما از دستاربندی برگشتید ما به گردن نازنین خود می اندازیم، برای مادرم گفتم : تو برای من پسند کن، وی یک طوق پول دار و یکی طوق گل ها را برای من انتخاب کرد، مادرم گفت : برایش بوت آوردی، گفتم : بلی، گفت فردا بسیار کوشش بکن که زود تر برسی که بوت هایش کهنه بود، من مانده بودم، اما بسیار خوشحال بودم و تا صباح خواب نکردم.

مردم قریه وقت اذان های صبح موتر را پیش خانه ایستاد کردند، گفتند نماز را در راه می خوانیم، نشود که دیر شود، مادرم یک شیشهء کوچک عطر را داد، گفت : این هم از نازنیم مانده است، آه، مادرم چه قدر خوشحال بود، ما حرکت کردیم، نماز صبح را پس از نیم ساعت در راه خواندیم، سفر را دوباره آغاز کردیم، کمی پیشتر خانهء ماماهای پسرم بود، دران جا به ارادهء چای صبح توقف کردیم، خسرم و مامای پسرم نیز پس از چای با ما حرکت کردند، نیم ساعت دیگر سفر کرده بودیم که موتر ما خراب شد، ما اگرچه با کار تخنیکی موتر آشنا نبودیم و لیکن بسیار کوشش کردیم، اما موتر درست نشد، بالاخره موتر را به یک موتر دیگر بسته کردیم، دوباره به طرف خانهء خسرم برگشتیم، دران جا یک مستری را پیدا کردیم، وی مصروف شد، همان جا پسرم به زنگ زدن شروع کرد، پدرجان ! چه وقت می رسی، پدرجان ! چه شد، برادرم نیز بسیار پافشاری داشت، اما ارادهء خداوندی چیزی دیگری بود، ساعت یازده موتر آمادهء سفر شد ، اهل قریه برای من چند بار گفتند که در یک موتر دیگر برو، ما به عقب تو می آییم، اما من گفتم که ایشان این قدر مرا احترام کردند پس باید یکجا برویم، پسرم باز زنگ زد که پدر جان من سوم شده ام و ۹۱ نمبر گرفته ام، مبارک شود پسرم ، همین قدر گفته بود که تلفون قطع شد ، آن وقتی بود که آن ها بمباران را شروع کرده بودند. ( پدر حافظ خوردسال به صدای بلند به گریه و ناله شروع کرد و گریه گنان ) گفت : ما در راه بودیم.

۴۵ دقیقه پس از آن زنگ ما به مدرسه رسیدیم، مردم به هر طرف سراسیمه می دویدند، موسفیدان و جوانان همه به ناله هستند، زنان کهن سال پیش دروازه های خانه های شان ایستاده هستند، گریه می کنند و به طرف آسمان نگاه می کنند، من برای راننده موتر گفتم : این چه است ، ما راه را اشتباه کرده ایم، وی گفت : صبر کن، می پرسم، از یک جوان پرسیدیم : این چه است ؟ آیا راه مدرسه هاشمیه به همین طرف است ؟ جوان گفت : شما خبر ندارید ؟ مدرسه را بمباران کردند، دیگر گلویش گرفت، اما من نمی دانم که چگونه به صحن مدرسه رسیدم، آه، اوباش جان ! قیامت بود قیامت.

برگه های قرآن را آلوده به خون دیدم، دستار ها به خون رنگین بود، کلاه های سفید پراگنده بود، مردم شهیدان و زخمیان را انتقال می دادند، به یکطرف و دیگر طرف می دویدند،  هر کسیکه پیش روی من می آمد پرسان می کردم و شهید خورد سال را نگاه می کردم که پسر من نباشد، موبایل برادرم خاموش بود، گاهی به موبایل دست می زدم و گاهی چادر را از روی شهداء بالا می کردم، پیش روی جلسه گاه چند شهیدان نو سال و غرق در خون افتیده بودند ، من پسر خود را از اندام هایش شناختم، گل از گردنش نه افتیده بود، پسر من سر نداشت، خود را کنترول نتوانستم، فریاد کشیدم، آه مادرم ! آن گلهای دست تو ماند، شهید می شد و لیکن کاش آرمان مادرم که گل ها را بر گردن وی می اندازم ناتمام نمی ماند.

سپس به تلاش برادرم پرداختم، اما پیدا نتوانستم، بعداً از سوی ادارهء مدرسه تحقیق شد که بی هوش است و در شفاخانه است، یک کسی برای دیدن وی رفت، ما با جسد شهید به سوی خانه حرکت کردیم، نا وقت عصر ملاها را پیش مادرم آوردم و خواستم که صبر بکند، گفتم : طوق های گل ها را بر تابوت نواسه ات بگذار، دیگر ما و تابوت را اجازه بده، مادرم تمام روز را ایستاده سپری کرده بود، گاهی به بام بالا می شد و گاهی پیش دروازه انتظار می کشید، آن قدر به شدت گریست که ملاها و همه عزیزان را نیز به گریه آورد ، من باز هم تسلی می دادم، برایش گفتم : اگر موتر خراب نمی شد من هم شهید می شدم ، این یک شهید برای همه ما زندگی تازه ای بخشیده است، ما را شفاعت می کند،مادرم را تسلی می دادم، اما ای برادرم! خودم هیچگاه این غم سنگین را فراموش نمی توانم، من پسر خود را پس از دو سال در حالی دیدم که سر نداشت، من هر اندازه کوشش کردم که پسرم را از رویش ببوسم و یا سرش را ببوسم اما نتوانستم، مجبوراً دست های شکسته اش را بوسیدم، در حالی که هر گاه از خانه بیرون می شدم همین پسرم بود که دست هایم را می بوسید.

این مرد مظلوم با گریه و ناله داستان خود را برای من بیان کرد، در آخر گفت : ازین چند دستار سفید امید دارم که انتقام گل های نازنین ما را می گیرند، درین جا دیگر مردی باقی نمانده است، همه زن هستند.

این بود داستان خیال محمد پدر شهید حافظ اسماعیل.

شما و اشک ها و دعاها.

Related posts