مراسم دستار بندی و عروسی شهید حافظ عبدالکبیر چگونه گذشت ؟

مراسم دستار بندی و عروسی شهید حافظ عبدالکبیر چگونه گذشت ؟

( حکایت از زبان پدرش )

نویسنده : اقبال اوباش // ترجمه : ح س

نعیم گفت که فردا ما برای فاتحه و ختم قرآن شهید حافظ عبدالکبیر می رویم، کاش شما هم با ما بروید، من و رفقایم بی درنگ جواب مثبت دادیم، پس از چای صبح به طرف خانهء شهید روان شدیم و تخمیناً پس از یک ساعت به منزل رسیدیم، بسیار ازدحام بود، بر علاه از مردان، زنان نیز به تعداد زیادی به طرف خانهء شهید روان بودند، اما مردم قریه راه های مردان و زنان را از هم جدا ساخته بودند، امیر سفر ما نعیم بود، ما نزد پدر شهید نشستیم، ملا امام تلاوت سورهء بروج را آغاز کرد، اما هرگاه به « و ما نقموا منهم الا ان یؤمنوا بالله العزیز الحمید » رسید به گریه شروع کرد و همان جا صدق الله العلی العظیم گفت و به نعیم اشاره کرد که دعا بکند، وی دعا کرد، سپس پدر شهید با هر یکی از مهمان ها تکراراً احوال پرسی کرد، حافظ مجتبی که به همرای عبدالکبیر یکجا حفظ کرده بود نیز به همرای ما بود.

هرگاه چشم پدر شهید عبدالکبیر به مجتبی خورد، مجتبی را در آغوش گرفت و گفت : درین جا در پهلوی من بنشین، امروز چطور تنها هستی ؟ مجتبی را هم گریه گرفت و حرف ها در گلویش بند ماند، ما دل و بی دل از پدر شهید در مورد پسرش پرسیدیم، وی داستان رنج و غم را چنین قصه کرد.

عبدالکبیر چهارمین اولاد من و لیکن دومین پسرم بود، پسر بزرگ ام گِلکار است، بسیار تکالیف را به دوش خود گرفته بود و لیکن برادرش را می گفت : علم بیاموز، من نیز وی را به خواندن درس توصیه می کردم، وی نهایت فرمان بردار من بود، من به یاد ندارم که گاهی گفتهء مرا حرف رد داده باشد، حاجی آزاد خان عم زاد من هست، دخترش را بسیار به شوق برای حافظ داد، من نمی خواستم که حافظ این قدر زود عروسی بکند، اما به اصرار حاجی صاحب قبول کردم، فردای دستاربندی محفل عروسی نیز آماده بود، از کلکین اوطاق اشاره کرد که آن نوشته ها را حافظ برای دستاربندی و عروسی خود نوشته کرده است، پسر بزرگ ام تا دو روز پیش از شهادت برای وی از روی مذاق می گفت : برای عروسی بسیار خوشحال هستی ؟ اما وی سوگند یاد می کرد که به دستار فضیلت از دنیا و ما فیها خوشحال هستم.

پدر شهید با اشاره به طوق ها گفت که پسرم پیش از جلسه دستاربندی این طوق ها را به گردن خود می انداخت و می گفت : هرگاه بیایم چنین معلوم می شوم و مادرم اینجا ایستاده می باشد، اما…….. ( پدر شهید به گریه شروع کرد ) ، اوطاق را سکوت گرفت، مردم به زمین نگاه می کردند و اشک می ریختند، سپس گفت : وحشی های آدم خور پسر مرا با قرآن شهید کردند ، ای پروردگارا ! آسمان چرا هنوز هم نه افتیده است، حافظان شهید ، قرآن شهید و بخاری شریف به خون تر شد .

ما وی را تلقین به صبر کردیم، پدر شهید چشم های خود را به دست مال خشک کرد، گفت : ساعت نه صبح، ما چند نفر به مدرسه رفتیم، پسرم همچون آفتاب می درخشید، آزاد خان صدا کرد که چشم نشوی، درین دستار سیاه همچون گل می درخشی، وی جای نشست ما را برابر کرد و اجازه خواست که برای ما جای دیگری آماده شده است، من اجازه دادم، نواسه ام حافظ سبیل که یازده ساله عمر داشت نیز با وی رفت، وی ذهین ترین حافظ مدرسه بود و قرآن را در ده ماه حفظ کرده بود و اکنون در همین مدرسه درس می خواند، سخنرانی های علماء شروع شد، نعت خوانی نیز شد، ختم بخاری شریف آغاز شده بود که ناگهان فضا را صدای طیاره های بشر دوستان گرفت و فی الفور در همان جای کهنواسهء من حافظ سبیل و پسرم نشسته بودند انداخت کرد، من فریاد کشیدم، طیاره ها یکی پس از دیگری بمب می انداختند و گل های مدرسه یکی پس از دیگری پر پر می شدند و می افتیدند، مدرسه را تاریکی احاطه کرد، مردم یکدیگر را نمی دیدند. آه، پروردگارا ! ما قیامت را به چشم سر تماشا کردیم، کافران حریم مدرسه را برای ما آتش سوزان ساختند، شهیدان و زخمیان با هم افتیده بودند، هر کسی شهید و زخمی خود را تلاش داشت، دست و پای من کار نمی کرد، پس از ظهر حواس من همین قدر بحال شد که می بینم خادمان مدرسه و مردم قریه پسر مرا در تابوت پیش روی من گذاشته اند، من بر علاوه از دستار فضیلت شهادت را نیز مبارک باد گفتم ، من هنوز خود را درست آماده نکرده بوم که دو نفر برای یکدیگر گفتند که این را هم در تابوت بگذارید، من حیران و پریشان شدم، گفتم : برایم بگویید که این چه است، من فکر کردم که پای و یا کدام عضو بدن پسر من جدا شده است، اما ……… نعیم جان ! این قدر غم سنگین را من ندیده بودم، ای نعیم ! می دانی آن چه بود، پدر شهید از گریه بی حال شد، ناله و گریه کنان گفت : دران خریطه های پلاستیکی گوشت بدن نواسهء من سبیل بود، سینه و بعضی حصهء سرش را شناختیم، اما دیگر تنها گوشت سرخ بود و بس.

اخخخخخخخ، قصاب هم چنان پارچه پارچه نمی کند که این دولت حافظان قرآن را کرد ( این جمله را من در یک دقیقه نوشتم، اما پدر شهید در ده پانزده دقیقه با داد و فریاد برای ما تکرار کرد ).

وی گفت : ما با تابوت شهید و گوشت های پارچه پارچهء طفلک به خانه برگشتیم، در خانهء ما بدون محشر محشر برپا بود، یک جهان آرزوها و آرمان های ما در بارود حیوان های بشر دوست آتش گرفت، لحظات خوشی ما به ماتم و مراسم عروسی به جنازه بدل شد، اخخخخخخ، پرودگار ما ! تو راضی باشی ، ما راضی هستیم.

وی رژیم کنونی و طرفداران آن را به شدت دعای بد می کرد و مردم آمین می گفتند، داستان  پر از اشک و درد ادامه داشت، اما خادمان صدا کردند که قاری صاحب ختم قرآن می کند و دعای آخر می شود، همه در خانهء شهید حافظ جمع شدند ، دعای اختتامی صورت گرفت، مردم قریه خیرات کرده بودند.

مهمانان نان را خوردند و به طرف خانه های شان حرکت کردند، ما تا نا وقت روز پیش پدر شهید نشستیم، عصر روز با حاجی آزاد خان ( خسر شهید حافظ ) نیز کمی مجلس کردیم، وی بسیار دلگرفته بود و بسیار آرمان می کرد، می گفت ، اصلا دلم قبول ندارد که عبدالکبیر شهید شده است، یک رفیق ما که عالم دین بود در مورد صبر بسیار خوب نصیحت کرد، سپس از وی اجازه گرفتیم و رخصت شدیم.

اما ناله های پدر و خسر مظلوم هنوز هم به گوشم می آید.

پایان.

Related posts