غزوهء خندق و جهاد امروزی ما  (بخش دوم)

غزوهء خندق و جهاد امروزی ما  (بخش دوم)

حبیبی سمنگانی

هرگاه مسلمان ها از حفر خندق ها فارغ شدند قریش با لشکر ده هزار نفری به مدینه رسیدند و نزدیک احد جا گرفتند، رسول الله (صلی الله علیه وسلم) با سه هزار نفر مسلمان ها برای مقابلهء آن ها در نزدیک کوه سلع جا به جا شد، خندق ها در میان هر دو فریق حائل بود، برای زنان و کودکان امر شد که در داخل یک قلعه باشند.

عهد شکنی یهود :

قبیلهء یهود « بنی قریضه » تا هنوز بی طرف بودند، اما سردار بنو نظیر حیی بن اخطب کوشید آن ها را نیز با خود یکجا بکند و حتی خودش نزد سردار بنی قریضه « کعب بن اسد » رفت، کعب بن اسد قبلا با رسول الله (صلی الله عیه وسلم) معاهده کرده بود، هرگاه کعب دید که حیی می آید، دروازهء قلعه را بند کرد، حیی صدا کرد : دروازه را باز کن، کعب گفت : « هلاکت باد تو را ای حیی ! بدون شک، یک شخص منحوس هستی، من با محمد (صلی الله علیه وسلم) معاهده کرده ام، من این عهد را نمی شکنم، زیرا از محمد به جز صداقت و ایفای عهد دیگر چیزی ندیده ام» ، حیی گفت : من برای تو توشهء عزت دائمی آورده ام، من لشکرهای قریش و غطفان را آورده درین جا مستقر کرده ام، همهء ما عهد کرده ایم تا زمانیکه محمد (صلی الله علیه وسلم) و رفقای وی را استیصال و قلع و قمع نکنیم ازین جا نمی رویم، کعب گفت : « سوگند به خدا ! تو ذلت و رسوایی دائمی را آورده ای » ، اما حیی به گونهء پیهم اصرار نمود و بالاخره کعب را آمادهء عهد شکنی کرد.

رسول الله (صلی الله علیه وسلم) هرگاه از ماجرا خبر شد سعد بن معاذ، سعد بن عباده و عبدالله بن رواحه (رضی الله عنهم) را برای تحقیق فرستاد و فرمود که اگر خبر درست بود در برگشت خبر را چنان مبهم بیان بکنید که مردم ندانند و اگرنا درست بود پس اگر به صراحت بگویید باکی ندارد.

آن ها رفتند نزد کعب بن اسد و معاهده را به یاد وی آوردند، کعب گفت : کدام معاهده و کدام محمد ( صلی الله علیه وسلم) ؟ با وی هیچ معاهده ای ندارم، آن ها هرگاه برگشتند به رسول الله (صلی الله علیه وسلم) گفتند : « عضل وقاره » یعنی چنانکه قبیله های عضل و قاره با اصحاب رجیع یعنی خبیب (رضی الله عنه) غدر کردند این ها نیز غدر کرده اند. (ابن هشام، سیرة النبی ج ۲ : ص ۱۴۰)

عهدشکنی و غداری آن ها رسول الله ( صلی الله علیه وسلم) را صدمه رسانید، کافران مسلمان ها را از هر طرف محاصره کردند، لشکر دشمنانِ بیرونی رو به رو خیمه زده بودند و اکنون دشمن داخلی « بنو قریضه » نیز با آن ها یکجا شدند، هر یکی آن ها تشنهء خون مسلمان ها بود، الغرض برای مسلمان ها عجب وقت پریشانی بود، زمستان بود و چند روزه گرسنه بودند.

خداوند تعالی حال این معرکه را در سورهء احزاب چنین بیان کرده است :

إِذْ جَاءُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا ( الاحزاب، آیة : ۹ و ۱۰ )

ترجمه :  چون آمدند بر شما (فوجهای کفار) از طرف بالا و از طرف پایین شما ، و چون خیره ماند چشم ها و رسید دل ها به گلوها و گمان می کردید بخدا گمانهای گوناگون، آنجا امتحان کرده شد مؤمنان و جنبانیده شدند جنبانیدن سخت.

آن ابتلاء و آزمون بود، نفاق و اخلاص با میزانِ ابتلاء و آزمون وزن می شد، مخلصین و منافقین را آن میزان از هم جدا ساخت، منافقین به حیله گوی و بهانه سازی پرداختند و گفتند : یا رسول الله (صلی الله علیه وسلم) خانه های ما به دلیل پست بودن دیوارها غیر محفوظ است، حفاظت زنان و کودکان لازم است ، بناءً ما اجازت می خواهیم.

يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ ۖ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا ( الاحزاب، آیة ۱۳ )

ترجمه : (منافقین) می گویند هر آیینه خانه های ما برهنه (غیر محفوظ) است و نیست آن خانه ها برهنه (غیر محفوظ)،( اما واقعیت اینست که) اراده ندارند مگر گریختن را.

اما قلوب مسلمان ها مملو از اخلاص و ایقان بود، حالت آن ها را خداوند تعالی بیان نموده است :

وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَٰذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ۚ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا ( الاحزابُ آیة : ۲۲ )

ترجمه : و چون دیدند مسلمانانِ ( راستین ) لشکر متهاجمین را، گفتند این همانست که وعده داده بود ما را خدا و پیامبر او، راست گفته است خدا و رسول او، ( این واقعه ) نیفزود مگر ایمان و تسلیمی آن ها را ( به خدا و رسول خدا).

عزم آهنین حضرت سعد رضی الله عنه : 

الغرض یهود و منافقین همه برای این جنگ عهد شکنی کردند و مسلمان ها در محاصرهء دشمنان داخلی و خارجی قرار گرفتند، رسول الله (صلی الله علیه وسلم) از شدت و سختی محاصره فکر کرد مبادا مسلمان ها به اساس تقاضای بشریت بترسند، بناءً قصد نمود با عیینه بن حصن و حارث بن عوف (که سرداران قبایل غطفان بودند) در مقابل سوم بخش میوهء نخلستان مدینه صلح بکند، تا آن ها از حمایت ابوسفیان دست بگیرند و مسلمان ها از حصار نجات یابند، رسول الله (صلی الله علیه وسلم) این خیال خود را با سعد بن معاذ و سعد بن عباده (رضی الله عنهما) شریک کرد، آن ها گفتند : ای رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) ! آیا شما را خداوند تعالی چنین حکم داده است ؟ اگر چنین باشد ما برای تعمیل این حکم حاضر هستیم، یا اینکه شما تنها از روی شفقت بر ما چنین اراده دارید ؟ ، رسول الله (صلی الله علیه و سلم) فرمود : حکم خداوندی نیست، من تنها برای شما چنین اراده کرده ام، زیرا عرب در برابر شما با هم متحد شده از یک کمان تیر باران می کنند، می خواهم ازین طریق شوکت و قوت اجتماعی آن ها را از بین ببرم.

سعد بن معاذ (ری الله عنه) گفت : ای رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ! وقتیکه ما و همهء ایشان کافر بودیم، بت ها را پرستش می کردیم، خداوند متعال را حتی نمی شناختیم، دران وقت هم آن ها جرات نداشتند که از ما یک خرما بگیرند، مگر از طریق مهمانی و یا به خرید، حالا که خداوند تعالی ما را به نعمت لازوال هدایت سرفراز کرده است و ما را به اسلام عزت بخشیده است، آیا مال خود را برای آن ها می دهیم ؟ امکان ندارد، والله هیچ نیازی نداریم که مال خود را به آن ها بدهیم، سوگند به خدا ما برای آن ها به جز شمشیر دیگر چیزی نمی دهیم، آن ها هر چه از توان دارند بکنند.

صلح نامهء را که رسول الله (صلی الله علیه وسلم) درین مورد نوشته بود، سعد بن معاذ (رضی الله عنه) از دست رسول الله (صلی الله علیه وسلم) گرفت و همه عبارت آن را محو کرد. ( ابن هشام، سیرة النبی ج ۳ : ص ۲۳۸ )

……………………………………..

(با استفاده از سیرة المصطفی از مولانا ادریس کاندهلوی رح، متباقی در بخش سوم)

Related posts