شهید مولوی محمود سیف الله رحمه الله، مردی از تبار نیکان

شهید مولوی محمود سیف الله رحمه الله، مردی از تبار نیکان

ابو جهاد برابچه ای

شهید مولوی محمود (حاجی سیف الله) رحمه‌الله از مجاهدان بنام و مشهور امارت اسلامی افغانستان در تحریک دوم بود. بعد از عقب نشینی امارت اسلامی از کابل و شهرهای بزرگ در اثر بمباران کورکورانه‌ی سفّاکان عصر، و با همکاری اجیران و خائنان داخلی، و چراغ سبز حکام بلاد اسلامی، مولوی محمود از اولین افرادی بود که با وجود مشکلات بی شمار، سلاح خویش را بر دوش نهاد و جهاد را دوباره آغاز کرد.

مولوی محمود رحمه الله شخصیتی ذاکر، مخلص، شجاع، مدبر و دارای هیبت و جلال فراوانی بود. او مرد کار و عمل بود نه شعار و نعره.

کسانی که ایشان را از نزدیک دیده‌اند، از اوصاف والای اخلاقی و جهادی ایشان انگشت به دهان‌اند و در هر کوی‌ وب رزن از سجایای اخلاقی و شهامت جهادی ایشان دادِ سخن سر می‌دهند.

چند روز قبل به قصد ملاقات خویشاوندانم به یکی از کناره‌های رود هلمند رفتم و مهمان دو برادر شدم. از میان این دو برادر، یکی نزدیک به بیست سال است که در میدان جهاد حضور دارد و دیگری نیز از حامیان مجاهدین بوده است.

جالب است بدانید که هر دو برادر، در ظرف یک روز، بهترین جگر گوشه‌ های شان را فدای دین و حمایت از شریعت کرده‌اند. آری! اجیران و دین‌فروشانِ داخلی، دو پسرِ نوجوان این دو برادر را به شهادت رسانیده بودند و سپس با تانک از روی جسدهای شان گذشته بودند.

این دو برادر، از همان آغاز جهاد با امریکای سفّاک، از یاوران و حامیان مولوی محمود رحمه الله بوده‌اند و شبی که مهمان‌شان بودم، از شخصیت والای این ابرمرد قوم بلوچ برایم دُرافشانی کردند.

می‌گفتند : مولوی محمود رحمه الله مرد جهاد و کارزار بود. نشستن در خانه برای او معنی نداشت. ماه‌ها در جنگل‌ها به همراه مجاهدان پاکباز، با تمام مشکلات می‌گذراند و در طول این مدت، سلاح معنوی‌شان ذکر و یاد الهی بود.

ابوذر (یکی از دو برادران) می‌گفت: من ولایت مولوی محمود را با چشم سر مشاهده کرده‌ام. ابوذر برای اثبات سخنش دو واقعه بیان نمود:

الف: هرگاه رودّ هلمند طغیان می‌کرد مستقیم وارد کشتزار من می‌شد و تمام زحمات من را به باد هوا می داد و من می ماندم با دنیایی از حسرت. روزی مولوی محمود آمد و من قضیه را برایش تعریف کردم. با من بدان‌جا رفت و مشتی خاک برداشت و دَم کرد و خاک‌ها را پاشید‌. از آن روز تا به حالا دوباره آب بر سر کشتزار من نیامده است.

ب: پسر کوچکم خوابی در رابطه با مجاهدین دیده بودم. اتفاقا مولوی محمود به خانه‌ام آمد و من گفتم پسر کوچکم خوابی دیده است. مولوی محمود به پسرم گفت: کوچولو خوابت را تعریف کن ببینیم چی مشاهده کرده‌ای.
پسرم خواب را تعریف کرد. من از مولوی محمود رحمه الله تعبیر خواب را پرسیدم. ایشان در پاسخ گفت: تعبیرش این است که من به زودی شهید می‌شوم.
ابوذر می‌گوید: دقیقا روز بعد خبر شهادت ایشان را دریافت کردیم.

یکی از اوصاف ویژه‌ی مولوی محمود رحمه الله توجه به مجاهدان تحت امرش بود‌. در عین حال که دارای شخصیتی باهیبت و جلال بود، اما بی‌نهایت شفیق و مهربان نیز بود.
برادرِ ابوذر تعریف می‌کرد: صبحِ روزی مشاهده کردم که شهید مولوی محمود رحمه الله وضو گرفته و آفتابه را آب کرده و زیر سر حاجی حافظ (یکی از مجاهدان تحت امرش) ایستاده و همانند مادری مهربان، و با لهجه‌ای بسیار نرم و شیرین، او را برای نماز بیدار می‌کند.

ایشان با وجود این‌که فرمانده‌ای والا و مشهور ، و رئیس محاذ بود، اما بسیار متواضع و خاکی نیز بود. ابوذر می‌گفت: روزی یکی از امرای جهادی آمده بود. وسیله‌ی نقلیه‌اش ماشینی بود که یک گوشه‌ای پارک شده بود و به خاطر عبور از مسیرهای شن و ریگ، پر از خاک بود. من برای انجام کاری از آنجا می گذشتم که ناگهان چشمم به مولوی محمود رحمه الله افتاد که چادر را از سرش کشیده و با آن، خاک‌های ماشین را دور می‌کند.
من فورا جلو رفتم و گفتم: شما چرا خود را اذیت می کنید؟ من این خدمت را انجام می‌دهم. اما ایشان به صراحت جواب رد داد و گفت: این ماشین، متعلق به امیر من است و من بیشتر سزاوار خدمت به او هستم.

سبحان‌الله! این‌ها بودند بانیان این تحریک، تحریکی که حالا خار چشم صلیبیان و یهودیان شده است و زود است که بیرق سفیدش، کاخ‌های سفیدشان را در نوردد.

《والله غالب علی أمره ولكن أكثر الناس لا يعلمون 》

Related posts