تازه ترین ها

شهید مشفق تقبله الله و کوه های غوربند

شهید مشفق تقبله الله و کوه های غوربند

ماهر افغان

سه شب و روز را باهم در دره زیبای قمچاق سپری کردیم، چون مشفق صاحب در شفقت، خوش اخلاقی و کوچک نوازی بی نظیر بود، دلم اجازه نمی داد از نزدش دور بروم، گاه گاهی با دوستان و سائر مجاهدین این طرف و آنطرف می رفتم، اما وقتی بر می گشتم با لبخند و پیشانی گشاده برایم می گفت، قاری جان کجا بودی؟ و من هم پاسخ می دادم که………

آری !

شب هنگام مردم محل می آمدند و می گفتند امشب والی صاحب مهمان ماست، اما مشفق صاحب برای شان میگفت تعداد ما زیاد است و به شما جنجال می شود. برای نان شب به مسجد می رفتیم، مردم از لطف و مهربانی مشفق صاحب خیلی خوش شان می آمد و با خود می گفتند چه انسان مهربانی است.

تصمیم بر این شد که باید به سائر نقاط غوربند برویم، شام روز چهارم بود که گفت : قاری جان امشب سفر داریم و جای دیگری می رویم، گفتم : درست است مولوی صاحب، گفت با کسی خدا حافظی نکن، تا مردم نه فهمند که ما سفر داریم.

نزدیک نماز شام بود که با حدود ٢٠ تن از مجاهدین از قمچاق روانهء دره وازغر شدیم، نماز شام را در راه خواندیم و تا نماز خفتن به دره وازغر رسیدیم، به خانه یک مجاهد که پسرش شهید شده بود رفتیم، دعا کردیم و برای پدر شهید تسلیت عرض کردیم، آن پیر مرد از تسلیت مشفق صاحب تقبله الله بسیار خوشحال شد، بعدا رفتیم به خانهء یک مجاهد، نان شب را خورده، نماز خفتن را ادا کردیم.

از دره وازغر حرکت کردیم، سفر کوه به کوه مان به سمت ولسوالی شینواری از کوه های وازغر آغاز شد، مشفق صاحب رحمه الله چوبی در دست گرفت و به رهنما گفت مخکی شه ملنگه ! آهسته آهسته به راه افتادیم، سفر خیلی خوشایند بود، شب تابستان بود و کوه ها هم بلند و پر از سخره ها، من از عقب مشفق صاحب را نگاه می کردم، چنان معلوم می شد اسپ جوان است و قدم می زند، یک بوشکه آب با خود داشتیم و گاهی یکی و گاهی دیگری آب را با خود حمل می کردیم، مشفق صاحب که تشنه می شد به من صدا میزد، قاری جان آب است ؟ می گفتم : بلی، کمی آب می نوشید و به سفر ادامه می داد، پاهای ما زخمی شده و پندیده بود، وقتی برایش می گفتیم : مولوی صاحب ما مانده شدیم، لبخند می زد و می گفت، در این جوانی!

آری !

سفر کوه به کوه ما ادامه داشت و تا اذان صبح به منطقه درازگرد شینواری رسیدیم. چند لحظه در یک مسجد توقف کردیم، وضو کردیم و نماز خواندیم، سپس با هماهنگی مجاهدین دارزگرد به دره شتر شهر ولسوالی شینواری رسیدیم، ساعت هشت صبح به داخل دره رسیدیم، مشفق صاحب کلاکوف را خیلی دوست داشت، آنرا به دست گرفت و چند انداخت کرد، بعدا از یک مجاهد پیکا اش را خواست و چند انداخت کرد، سپس چند دقیقه دیگر نیز سفر کردیم و به استقبال گرم مجاهدین سر دره اشتر شهر ولسوالی شینواری ولایت پروان قرار گرفتیم، بعد از صرف چای صبح و غذای چاشت من از مشفق صاحب خدا حافظی کردم و به منطقه خویش برگشتم.

آه…….. اما آخرین خدا حافظی آن بود که با جسد شهید اش ملاقات کردم، جسدی که روحش پرواز کرده بود و دیگر صدای نمی زد و نمی گفت قاری جان.

تقبله الله شهادته و ارفع درجاته.

Related posts